بچگیم
دلم براي روزگاري كه همه سوسكها و مورچه ها وپشه ها که اسم مشترك نداشتند تنگ شده.روزهاييكه همه اينها حشره نبودند موجودات زنده اي بودند كه تازه بودند و من مي خواستم بشناسمشون. الان ولي بزرگ شده ام و مي دانم كه اينها حشره اند!! من براي اين موجودات ريز آب اسمي به خاطر ندارم هرچند در جنگل هاي کنار خونمون خيلي ديدمشان اما گياهي به خاطر دارم كه خوراكي بود و طعم تندي داشت مثل ترتيزك و بهش مي گفتن "او تره" و من وقتي مي خوردمش فكر مي كردم بزرگ شده ام.
با کودکیت زندگی کن.هميشه خوشحالت می کنه. يعنی باهاش کار کن، حرف بزن، بخند، گريه کن، بچه بشو...
هرچه تو بخواهي!
روزی شخصی در کوچه ای می گذشت. ناگهان غلامی را دید. از اینکه چشم بر زمین دوخته، خوشحال
شد و قصد خریدنش را کرد.
از او پرسید: می توانم تو را به غلامی برگزینم؟
گفت: آری.
- نامت چیست؟
غلام: هرچه تو بگویی.
- از کجا آمده ای؟
غلام: هر کجا که تو بخواهی.
- چه کار می کنی؟
غلام: هر چه تو بگویی.
ناگهان صاحب به گریه افتاد و گفت: ما نیز باید برای صاحبمان خدا اینگونه باشیم و رو به غلام کرد و گفت:
تو آزادی.
چقدر زود دير ميشه
داشت به دست های لرزونش نگاه میکرد. به صبر و حوصله ای که تو کاراش بود و اعصابش رو خورد می کرد. با خودش میگفت: یعنی یه کم زودتر نمی شه...مگه این هم کاری داره. به چین و چوروک روی پوستش نگاه می کرد. آروم از کنار پرده پنجره بیرون رو نگاه می کرد. توی حیاط کوچیک با یه حوض و گلدون های قدیمی، دیدش که داشت وضو می گرفت.
با خودش گفت: آیا من هم روزی میرسه که نتونم کارهای روزانه ام رو انجام بدم؟ یه نگاه به موهاش کرد، به پاهاش، به دست و صورتش و با یه لبخند گفت:نه...هرگز.
تو همین فکرها بود که یه صدایی افکارش رو پاره کرد، که گفت: پدر بزرگ چقدر میری توی فکر. یه کم سریع تر بیا که داره دیر میشه. چقدر یواش حرکت می کنی...
اونوقت بود که فهمید...که چقدر زود دیر می شود!!!
جان
فرمانروايي كه مي كوشيد تا مرزهاي جنوبي كشورش را گسترش دهد، با مقاومت هاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمت هاي سردار به حدي رسيد كه خشم فرمانروا رابرانگيخت، بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار كرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا در آمدند و براي محاكمه و مجازات به پايتخت فرستاده شدند. فرمانروا از سردار پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت كنم، چه ميكني؟
سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود. فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آن گاه چه خواهي كرد؟ سردار گفت: آن وقت جانم را فدايت خواهم كرد! فرمانروا از پاسخي كه شنيد آن چنان يكه خورد كه نه تنها سردار و همسرش را بخشيد، بلكه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب كرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي كاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت كردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيز توجه نكردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست كجا بود؟ همسرش در حالي كه به چشمان سردار نگاه ميكرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه ميكردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا كند!


